 |
پر طرفدارترین ها |
 |
|
|
|
|
|
|
 |
 |
شهرزاد آنلاین |
 |
|
|
|
|
|
| موقعیت : صفحه اصلي > اخبار سایت > داستان |
 |
 |
داستان |
 |
|
 به اصلش برگشته یکی بود، یکی نبود. مرد با خدایی بود که با همسرش زندگی می کرد. آن ها سال ها بود که با هم ازدواج کرده بودند اما بچه دار نشده بودند. مرد با خدا، به خواسته ی خدا راضی بود، اما همسرش خیلی دلش می خواست بچه ای داشته باشد. یک روز که مرد با خدا در حال عبادت بود، موشی از سوراخی بیرون آمد و در برابر او مشغول رفت و آمد و بازی شد... | | 19:49 - يکشنبه 7 شهريور 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 «دخترک و دهکده زیبا» روزی روزگاری دخترکی در یک دهکده زیبا در یک کلبه چوبی زندگی می کرد در این دهکده زیبا، کوه های بسیار زیادی وجود داشت که پر از گیاهان طبی و خوراکی بود. دخترک هر روز برای چیدن گل و گیاه از جنگل و جویبارها می گذشت و سبدش را پر از گل و گیاه می کرد. | | 23:46 - چهارشنبه 27 مرداد 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 به ياد زندهياد «حميدعاملي»كارگاههاي قصهگويي با حضور كودكان و نوجوان برگزار ميشود پدربزرگها و مادربزرگهاي قصهگو به همراه نوههايشان همزمان با جشنواره تابستاني گردهم ميآيند تا در رقابتي شيرين و به ياد زندهياد «حميد عاملي» پدر قصهگوي ايراني قشنگترين قصههاي خود را براي كودكان روايت كنند. | | 16:32 - سه شنبه 8 تير 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 یک کلاغ چهل کلاغ یکی بود، یکی نبود. همین دور و برها مرد مغازه داری بود که یک روز صبح، مثل هر روز در مغازه اش را باز کرد. بسم اللهی گفت و وارد مغازه شد. پارچه ای برداشت تا ترازویش را تمیز کند که اوّلین مشتری وارد مغازه شد. | | 00:28 - دوشنبه 31 خرداد 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 بشنو و باور نکن! یکی بود، یکی نبود. ملانصرالدینی هم بود که کارهای بامزه ای می کرد. روزی ملانصرالدین رفت سراغ شیشه بُر تا شیشه هایی را که برای در و پنجره ی خانه اش سفارش داده بود تحویل بگیرد... | | 21:45 - پنج شنبه 6 خرداد 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 اگر تو کلاغی، من بچه کلاغم روزی بود، روزگاری بود. كلاغی بود كه برای اولین بار جوجه دار شده بود. برای جوجه اش كرم می آورد تا بخورد. جوجه را زیر بالش می گرفت و گرم می كرد. آفتاب كه می شد بالش را سایبان جوجه می كرد، و خلاصه كاملا به فكر جوجه ی یكی یكدانه اش بود. | | 14:17 - شنبه 25 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 خرس ها عسل دوست دارند نه زنبور بروس خرس بزرگی بود که در جنگلی سرسبز زندگی می کرد. موهای تن بروس قهوه ای تیره بودند و او چهار چنگال بزرگ داشت، روی پوزه اش یک بینی کوچک قرار داشت و چشم هایش رنگ فندقی زیبایی دبودند. بروس بیشتر وقت ها در غارش بود و خیلی کم از آن بیرون می آمد. بروس یک خرس تنبل بود و فقط وقتی گرسنه اش می شد از غار بیرون می آمد. بروس بیشتر وقت ها در غار می خوابید... | | 00:21 - يکشنبه 19 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 تصمیم مینا کوچولو برای زود خوابیدن شب شده بود ، خورشید خانم پشت کوه ها رفته بود و مینا کوچولو باید مثل همیشه به رختخواب می رفت اما او دوست داشت تا دیر وقت و زمانی که مامان و بابا بیدار بودند ، کنارشان بنشیند و با آنها حرف بزند و مثل آنها تلویزیون تماشا کند ... | | 23:52 - سه شنبه 14 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 | | 23:29 - سه شنبه 14 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
 | | 20:38 - شنبه 28 فروردين 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
|
|
|
|
|
 |
|